نبوغ

در يک مسابقة راديويي از شرکت کننده سوال شد که مخترع واکسن فلان بيماري (نقل به مضمون) چيست؟ و وي پاسخ داد : الکساندر گراهام بل.

عاشق

با دوستم عقب تاکسي نشسته بوديم. بعد از يک هفته که خودش را توي خانه حبس کرده بود، آورده بودمش بيرون تا مثلاً هوايي بخورد و مثلاً باهاش حرف بزنم تا مثلاً آرام تر شود. ولي نمي دانستم چه بگويم و هر دو ساکت بوديم. نگاهش کردم، دوستم بيرون را نگاه مي کرد، بعد از راننده پرسيد؛«مي شه تو ماشين سيگار کشيد؟» راننده گفت؛«نه.» دوباره سکوت شد. راننده گفت؛«سيگار نکش. من يه موقعي زياد مي کشيدم، الان نصف ريه ام نيست.» دوستم گفت؛«من نصف قلبم نيست.» هيچ وقت نديده بودم اينجوري حرف بزند، فکر کردم شوخي مي کند و خنده ام گرفت ولي قيافه اش جدي بود و نخنديدم. گفتم؛«ناراحت نباش.» دوستم گفت؛«باشه.» و دوباره بيرون را نگاه کرد و دوباره سکوت شد. گفتم؛«اينقدر ناراحت نباش ديگه.» گفت؛«مي خواهم نباشم ولي نمي شه… دست خودم که نيست.» بعد پرسيد؛«دستمال داري؟» هول کردم، هيچ وقت نديده بودم گريه کند، آن هم جلوي جمع. گفتم؛«نه.» راننده بسته دستمال کاغذي را از جلوي داشبورد برداشت و طرف ما گرفت. «خيلي ممنون.» دوستم يک دستمال برداشت، گردنش را پاک کرد و پرسيد «گرمه يا من گرممه؟» گفتم؛ «گرمه.» دوستم گفت؛«اه.» گفتم؛«گرما اذيتت مي کنه؟» گفت؛ «نه.» راننده در آينه نگاهش کرد و پرسيد؛«چته؟» مي دانستم دوستم دوست ندارد توضيح بدهد، گفتم؛«چيزي نيست.» دوستم گفت؛«قضيه عشقيه… تا حالا عاشق شدين؟» راننده آهي کشيد بعد سر شيشه را پايين داد و گفت؛«سيگارتو بکش.»

سروش صحت ، ويژه نامة روزنامة اعتماد

سکوت

آنگاه که کلمه ها نمي توانند بيش از سکوت ارزشي داشته باشند ، بهتر است انسان چيزي نگويد و اميدوار بماند.

طمع

امروز مصاحبة مجلة شهروند امروز با عباس کيارستمي دربارة کتاب جديدش به نام «سعدي : از خويشتن فرياد» را خواندم. به شدت تحت تاثير قرار گرفتم و تصميم گرفتم در اولين فرصت هر دو کتابش دربارة حافظ و سعدي را بخرم و بخوانم.

نکتة جالب اين مصاحبه وقتي است که مصاحبه گر دربارة بازتاب هاي کتاب «حافظ به انتخاب کيارستمي» مي پرسد و کيارستمي مي گويد: « از بازتاب هاي عمومي که ديدم به شدت خوشحال شدم. به يک دوستي يک جلد کتاب حافظ دادم. اصرار کرد که آن را امضاء کن. از من انکار و از او اصرار. هي گفتم که بابا ، ما از اين حرفها نداريم و کتاب حافظ را بايد خود حافظ امضاء کند و گفت نه بابا ، امضاء کن ، براي اينکه بدانند که من پول بابت اين آشغالها نمي دهم!»

ولي تاثيري که گفتم به خاطر ابياتي از سعدي بود که در مصاحبه آمده بود و مهمترينشان اين مصراع:

بندگي هيچ نکرديم و طمع مي داريم

 

 

 

 

 

پرسپولیس

به قول شاعرا، خنده غنيمته؛ مخصوصاً وقتي چيز خنده داري در کار نيست.

بعد از مدت ها با قهرماني پرسپوليس از ته دليل خنديديم ، داد زديم ، بالا پريديم (مشابه حرکات قطبي) و خوشحالي کرديم.

مدت ها بود که واقعا در عدالت خدا شک کرده بودم. امروز هم بعد از اينکه خليلي با يک گل بسيار زيبا پرسپوليس رو جلو انداخت و سپاهان بازي رو به تساوي کشيد و تا قبل از گل پيروزي بخش سپهر حيدري با خودم مي گفتم حتماً خدا يک کاري مي کنه. واقعاً بي عداليتيه اگه چشم اين همه طرفدار توي ورزشگاه و پاي تلويزيون و راديو ، گريون بشه. بي عدالتيه اگه تيمي که يک فصل زحمت کشيده و شش امتياز هم ازش گرفته شده اينجا هم دچار بدشانسي بشه. بي عداليته اگه تنها مربي با اخلاق ليگ که فقط به توانايي هاي خودش تکيه کرد و هيچ مشکلي رو عامل بهانه جويي نکرد ، از رفتار خودش نا اميد بشه.

من به خدا اطمينان داشتم و خدا هم بعد از 96 دقيقه جوابم را داد.

 

فراموشی

لعنتي بودن گذشته به خاطر اينه که نميشه از بين بردش.

شغال نامرد

قديميا راست گفتن که انگور شاهاني نصيب شغال ميشه!